"دل آرام" خمینی، شهید می ساخت، نه قدرت طلبی سیاستمداران!
آی شهدا خوش بحالتون ... خوش بحالتون که با لباس خاکی معبری باز کردید و افلاکی شدید و دنیا را برای اهل آن باقی گذاشتید . شما زندگی "اصلح" را انتخاب کرده بودید ، نمره زندگی شما شهادت بود. "درصد رضایت" خدا از شما 100.
حقا که شما تربیت شده خمینی کبیر هستید، شما را همان کسی تربیت کرد که در اوج قدرت مادی و معنوی افتخارش "بوسه زدن" به دستان شما بود، شما را کسی تربیت کرد که جهانخواران بی خدا را به خاک ذلت کشاند ولی در مقابل شما "خجلت" می کشید.
شما چطور به این مقام رسیدید؟
چرا من از شما بگویم!
محمد ابراهیم همت ، یک سئوال؟ شما چطور از یک آدمی که در فضای رژیم پهلوی جوانی خود را گذرانده بود تبدیل شدید به حاج ابراهیم همت، فرمانده خط شکن لشگر همیشه پیروز محمد رسول الله؟ پاسخ همت شنیدنی است: کلام او (امام خمینی) الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.
شهید علی اکبر رهبری، شما بفرمایید، شما بگویید چگونه از یک موجود زمینی تبدیل شدید به آدمی عرشی: "ای معبودم سپاس بیکران ترا باد که خمینی عزیز را آفریدی و بدین وسیله نعمت رهبری پیغمبر گونه را بر ما بندگان غافل خود عطا نمودی که ما را راهنمایی کرد و به ملت ما آگاهی داد و زمینه انقلاب با عنایت تو آماده گشت و در جریان این انقلاب الهی قرار گرفتیم."
راستی شاهرخ ضیغم تو که قبل از انقلاب لات بودی و عربده کش، تو چطور همچون مادر سادات مزارت بی نام نشان شد، تو را که تربیت کرد: بهمن ۵۷ بود. شب و روز مي گفتم: فقط امام، فقط خميني (ره)
وقتي در تلويزيون صحبت هاي حضرت امام پخش مي شد، با احترام مي نشستم. اشك مي ريختم و با دل و جان گوش مي كردم.
مي گفتم: عظمت را اگر خدا بدهد، مي شود خميني، با يك عبا و عمامه آمد. اما عظمت پوشالي شاه را از بين بُرد.
هميشه مي گفتم: هرچه امام بگويد همان است. حرف امام براي من فصل الخطاب بود، براي همين روي سينه ام خالكوبي كردم: فدايت شوم خميني.
امام خمینی ، تو چقدر بی ادعا بودی ... تو با نفس مسیحایی خود روح انسانیت را زنده کردی، خمینی کبیر تو به مرزهای عصمت نزدیک شده بودی، تو با دلی آرام و قلبی مطمئن به دیدار حق شتافتی؛ نَفَس همچون تویی متوسلیان ساخت ، بروجردی ساخت، ابراهیم هادی ساخت و غیر از تو که می توانست؟
"می دونم بد موقعی برای قصه شنیدنه، ولی من می خوام براتون یه قصه بگم.وقت زیادی ازتون نمی گیرم.
یه کی بود، یه کی نبود، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدم هایی داشت محکم و قرص، ایام ایام جشن بود، جشن غیرت.
همه تو اوج شادی بودن که یهو یه غول حمله کرد به این جشن. اون غول، غول گنده ای بود که می خواست کلی از این شهر رو ببلعه. همه نگرون شدن، حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟ ما خمار جشنیم. بهتره سخت نگریم.
اما پیر مراد جمع گفت: باید تازه نفس ها برن به جنگ غول. قرعه به نام جوون ها افتاد. جوون هایی که دوره ی کرکری شون بود، رفتن به جنگ غول.
غول غول عجیبی بود، یه پاش رو می زدی دوتا پا اضافه می کرد، دستاش رو قطع می کردی چندتا سر اضافه می شد.
خلاصه چه دردسر، بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده. یکی از پیرجوون های زخم کشیده جاش رو گرفته بود...
آقا بیا تدارک اطعام با بسیج